|
این بار دوست دارم در خلوت خودم غم هایم را بشمارم و با نازترین و تنها ترین ستارهایی که بی همدم هستند همدل بشم
شاید ندانسته باشی
ولی باز این ستاره ها دنیایی برای خودشان دارند که با همدردی و همدلی من را سبک کردن
نمی دانم چکار کنم ..................
به کدامین اشعار حقیقی پناه ببرم
گر تو به نیت دل من و افکارم پناه می بردی و درک می کردی این بار چی می گفتی؟
برای خودم افسوس می خورم که درده دلی که دارم طوری دیگه است و تو جوری دیگه برداشت می کنی
سرنوشت من در دسته خداست
خداست سرنوشت من تو را تعیین می کند وما بنده خدا هستیم پس پناه به خدا می برم که اون می داند نیت و درون من چیست ...........
ولی باز می گیوم برداشتت را طوری اندازه بگیر که وقتی پی بردی به وجودم راهی برای افسوس نخوردن داشته باشی و هیچ وقت عذاب وجدان نگیری
کاش می شد این ابراز احساس را با وجوده حقیقی بر زبان می اوردم و تورا قانع می کردم که نه من منظورم چیزی دیگست و نیتی که دارم اون طوری نیست که برداشت می کنی و سرنوشتت که خیال می کنی و اون بینشی که داری همش کاملا اشتباست
شاید لحن و رفتارم طوری باشه که تو از آن عاجز شدی ولی چنین نیست
می گویم و به خودم نگاه می کنم و هرچه که می بینم این طوری فکر می کنی در مورده من عذاب می کشم
چون کاملا سخت در اشتباهی
همچنان باز دوستت دارم و این دوستی را در وجودم نهادم گرچه در اوایل دانه ای بود تازه در دل می کاشتم بعد با کمک هم آن را آبیاری می کردیم و بزرگش کردیم
حالا می دانی این ریشه ای که در دل کوبیده با هیچ چیزه دیگه پزمرده نمیشه
پس توکل کن بخدا و دست از لج بازی بردار و هیچ وقت دل هیچ آدمی برای آدمی دیگه نشکن
خصوصا عشقی که کاملا آن را می شناسی
پس عذیتش نکن و از لجبازی و خودخواهی دست بردار
|